براي بیست و سومین بار متولد شدم
خــداوند لحظاتي نــو برايم آفريــد و به من
گرمي آفتــاب را براي عشـق ورزيدن
گـل ها را براي زيبـــا نگريستن
بـــاران را براي پـــاك بودن
بـاد را براي بـارور كردن
شب را براي آرميدن
و ... هديه داد
خدايا ، مهربانم
با تمام وجود سـر تعــظيم فـرود مـــي آ ورم
كه شوق نفس كشيدن را در من آفريدي
من دوباره متــــــــولد شدم
براي عشـــق ورزيدن
براي عاشق بودن
براي با تو بودن
سپــــاس
سپاس





براي روز ميــلادم، اگر تو به فکر هـديه اي ارزنده هستي
منو با خود ببر تا اوج خواستن، بگو با من که با من زنده هستي
که من بي تو نه آغازم نه پايان، تو يي آغاز روز بودن من
نذار پايان اين احســـاس شيرين، بشه بي تو غـم فرســـودن من
بذار از داغي دستاي تــنها، بگيري هرم گرم و بستر من
بذار با تو بســـوزه جسم خستم، ببـيني آتــش و خاکــستر مـن
تو اي تنها نـــياز زنده موندن، بکش دست نـــوازش بر سر من
به تن کن پيرهني رنگ محــبت، اگـــه خواستي بياي به ديــدن من
