و اين منم ... زنی تنها ... خط نوشته ای نا تمام يافتم ... گمانم از آن روزهایی که هنوز این همه اتفاق ناخواسته ... تقويمم را سياه نکرده بود! و چه ناشکرانه نگاشته بودم که امروز در حسرت آن روزها هم مانده ام به درد ... تمامش کردم چنان که شايسته ی نوشتن گردد در اين صفحه ی به مرگ ِ سکوت ... مُرده ! آخرين کلامم باشد شايد ... با تو ! و باز به ميهمانی شب های لاجوردی ات آمدم ... چنان هميشه بی دعوت! کاش همان بودی هنوز ... که شناخته بودم ! عا شقانه خواستم خواسته هايت را ! تمام آنچه که بر آمد و بر نيامد از دستم ... هرچند اگر تو ... ديگر تو نباشی ! هرچند فراموش شده باشی به حرف های نا محترمانه ! و فراموش کرده باشی همه چيز را به لمس انگشتانی موزون و نگاهی سرشار از برق عاشقی ! رفتی ... به دنبال رنگ و لعاب هايی همه از جنس مجاز ... رفتی ... چنان که دورترينی از من ... تو که نزدیک ترينم بودی!!! ماندم که می خواستم بمانمت ... رفتی ... هرچند به خيالت مانده ای هنوز! خفقان می گيرم به سکوت که مقصودم را چنان که دوست داری ... فهميدی ... نه چنان که منظورم بود ... من فراموش شدم در زير خروارها کلام ناپسند و رفتار ناشایس گذشته باشد از آن روز که کسی آموخت مرا که زمزمه کنم زير لب : و اين منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد ... می روم که بمانی و خوش بمانی و آسوده بمانی ! می روم که دروغ هايت رنگ حقيقت گيرد و نقش هايت به زندگی ات نزديک تر باشد ! يادت باشد به چند فروختی ام !!! همين و ديگر هيچ ... و طلوع و سحر، و فروغ و اثر، و چراغ شب يلدای کسی باش گلم ... و بهار و نسيم، و نگار و نديم، ودل آرام و تسلاي كسي باش گلم ... ابر شو، باران باش، برف كوهستان باش، ياري پنهان باش ... چشمه جاري صحراي كسي باش گلم ... زندگي دريايي است، پر تلاطم، پر موج ... گاه موجي آرام ... گاه موجي در اوج با دلي دريايي، زورق و ساحل درياي كسي باش گلم ... اختري كن هر شب، خاوري كن هر صبح روشني كن هر روز، ياوري كن هر دم ... ماه و خورشيد كسي، قهرمان غم و كم هاي كسي باش گلم ... جرسي، نفسي، و مسيحاي كسي باش گلم ...
شهریست در کنار آن شط پر خروش با نخلهای در هم و شبهای پر ز نور شهریست در کناره آن شط و قلب من آنجا اسیر پنجه یک مرد پر غرور شهریست در کناره آن شط که سالهاست آغوش خود به روی من و او گشوده است بر ماسه های ساحل و در سایه های نخل او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است آن ماه دیده است که من نرم کرده ام با جادوی محبت خود قلب سنگ او آن ماه دیده است که لرزیده اشک شوق در آن دو چشم وحشی و بیگانه رنگ او ما رفته ایم در دل شبهای ماهتاب با قایقی به سینه امواج بیکران بشکفته در سکوت پریشان نیمه شب بر بزم ما نگاه سپید ستارگان بر دامنم غنوده چو طفلی و من ز مهر بوسیده ام دو دیده در خواب رفته را
در کام موج دامنم افتاده است و او بیرون کشیده دامن در آب رفته را کنون منم که در دل این خلوت و سکوت ای شهر پر خروش ترا یاد میکنم دل بسته ام به او و تو او را عزیز دار من با خیال او دل خود شاد میکنم